تبلیغات
پرستوهای مهاجر - یك عكس حجله ای از من بگیر
قلمم کم رنگ می نویسد... گویااوهم رنگ دنیابه خودنگرفته! تاآخرخط تاب بیاور باهم به آخربرسیم.
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

یك عكس حجله ای از من بگیر

در فروردین ماه 71 همراه با تعدادی از برادران اطلاعات و عملیات و تنی چند از همكاران به منظور تهیه فیلم «تفحص» به منطقه عمومی «فكه» رفتیم. «فكه» واقعا دیدن دارد و آنها كه آنجا را ندیده‌اند نمی‌توانند آنچه را كه می‌گویم درك كنند.
در آن منطقه، دو عملیات «والفجر مقدماتی» و «والفجر یك» انجام شده است و در هنگام عملیات، بسیجی‌ها حدود 14 كیلومتر راهپیمایی كردند و از میدان‌های مین، سیم‌های خاردار حلقوی و چتیری، میل گردهای خورشیدی گذشتند و تازه آن وقت به خاكریز مقدم دشمن می‌رسند و آن هم دشمن آماده، مسلح و تازه نفس‌! كسی كه این همه مراحل را طی كرده بسیاری از توانش را از دست داده، ولی می‌بینم كه بچه‌ها در آن منطقه واقعا خوب جنگیده و حماسه آفریده‌اند.
به هر حال فیلم «تفحص» آماده شد و حدود 2 یا 3 ماه پیش، شهید آوینی آن را دیدند و صحنه‌های آن واقعا تاثیر عجیبی بر روحیه ایشان گذاشت. به همین خاطر، دوست داشتند كه از منطقه دیداری داشته باشند و قرار شد به همراه برادرانی كه سال قبل به آنجا رفته بودیم سفر تازه‌ای را برنامه‌ریزی كنیم و در نهایت یك روز بعد از عید سعید فطر، همراه با ایشان به «فكه» رفتیم و دیدن منطقه با آن خصوصیاتی كه عرض شد، خیلی بر روحیه ایشان تاثیرگذار بود و اصلا ایشان حال و هوای دیگری پیدا كرده بودند.
لباسهای بچه‌های بسیجی و چفیه‌ها و پوتین‌هایی كه باد آنها را به سیمهای خاردار چسبانیده بود. از كسانی حكایت می‌كرد كه زمانی در اینجا جنگیده و حالا تعدادی از آنها غریبانه در كنار هم به شهادت رسیده بودند. در همان منطقه فكه هم مكانی به نام «قتلگاه» معروف است كه حاجی فقط توصیفش را شنیده بود و خیلی تمایل داشت آنجا را ببیند. در حقیقت دیدن آنجا و ثبت تصاویر آن در روحیات ایشان تاثیر عجیبی داشت. «قتلگاه» جایی است كه نسبت به زمینهای هموار اطراف، یك مقدار گودتر است و بچه‌هایی كه مجروح شده بودند، به آن گودی می‌‌رفتند كه زیر آتش مستقیم دشمن نباشند و حالا 50 - 40 تا از این بچه‌ها سر در آغوش یكدیگر به شهادت رسیده بودند و اسكلتهای مطهرشان همین طور بكر و دست نخورده بود بعضیها نیمه عریان، زیرا خاك رفته و خلاصه منطقه دینی است و ایشان خیلی اصرار داشتند این منطقه را ببینند.
ما آن روز را در محدوده منطقه عملیاتی «والفجر یك» كار كردیم و در نهایت ایشان گفتند كه چیزی را كه می‌خواستیم، گرفتیم و همین مقدار كفایت می‌كند و كار تمام است. نظر ایشان این بود كه برگردیم تهران و كارهای باقیمانده را در همان تهران انجام دهیم. ما هم به تهران مراجعت كردیم اما فردای روز بازگشت ایشان آمدند به محل كار و به مدیرتولیدمان گفتند كه كار ناتمام است و دوباره افراد را جور كنیم و برویم فكه. برای ما جای تعجب بود كه ایشان با این سرعت، تغییر نظر داده‌اند و با این مشغله كاری كه در تهران داشتند در مدت كوتاه، دوباره به مسافرت بروند.
علی ای حال، دوباره به منطقه عزیمت كردیم. روحیات ایشان در روزهای آخر خیلی قشنگ بود، اصلا نمی‌شود در بیان و كلام توصیف كرد. در سفرهای گذشته «كه با هم می‌رفتیم، ایشان در كارها خیلی حضور داشتند. ولی این سفر، اصلا یك سفر كاری نبود. ایشان دنبال یك چیز دیگر بود. در هر سفری كه می‌رفتیم كار عكاسی را هم انجام می‌دادیم، اما هیچ وقت نمی‌گذاشت از ایشان عكس یادگاری بگیرم یا شوخی می‌كردند. یا حالتی به خودشان می‌گرفتند كه عكس در جایی استفاده نشود، ولی در این سفر آخر به ایشان گفتم «حاجی بگذار یك عكس از شما بگیرم. گفتند: باشد، مسئله‌ای نیست. به شرطی كه عكس «حجله‌ای» بگیری و آن وقت، راحت ایستاد كه از ایشان عكس بگیرم و آن همین عكسی است كه الان معروف ترین عكس ایشان است.
صبح روز جمعه برای بازدید مجدد از قتلگاه، عازم منطقه شدیم و از سیمهای خاردار گذشتیم و وارد میدان مین شدیم و مسیری در حدود 500 متر را طی كردیم. دوستان به شهید آوینی اصرار می‌كردند كه برگردیم و به جای دیگر برویم. ولی ایشان برای دیدن «قتلگاه» و فیلم‌برداری از آنجل خیلی مصر بودند. سه نفر از برادران، جلوتر از ما حركت می‌كردند و من نفر چهارم بودم و صدابردار و حاجی به ترتیب پشت سر ما می‌آمدند و همین طور جلو می‌رفتیم كه یكی مرتبه با صدای انفجار به زمین خوردیم. من به صدابردارمان گفتم «كی مجروح شده؟» گفت: «من» و وقتی نگاه كردم، دیدم از ناحیه پا مجروح شده‌اند. عقب‌تر برگشتم و دیدم شهید آوینی همراه شهید یزدان پرست بر زمین افتاده‌اند. با اینكه جراحت ایشان شدید بود و از ناحیه پا صدمه خورده بودند ولی ایشان روحیه خیلی خوبی داشتند. من خواستم از صحنه فیلم بگیرم كه متوجه شدم دوربین كار نمی‌كند و ای كاش در آن موقع دوربین كار می‌كرد و ما آن چهره حاجی را می‌گرفتیم! چهره‌ای كه یك ذره درد تویش دیده نمی‌شد. ایشان در لحظات اول، كاملا بهوش بودند و دائما ذكر می‌گفتند. برادرمان بختیاری به ایشان گفت: «حاجی، چیزی نیست.» ایشان گفتند: «مگر می‌ترسم كه شما می‌خواهید مرا دلداری بدهید؟» در هر حال با روحیه بالایی كه داشتند اصلا فكر شهادت ایشان را نمی‌كردیم و خیلی راحت صحبت می‌كردند. ولی در دقایق اولیه، خون زیادی از ایشان رفت كه بچه‌ها كمك كردند و شریانهای اصلی و د ست ایشان و همچنین محل جراحت شهید یزدان پرست را با كمربند و ... بستند. بعد هم به كمك میله‌های آهنی كه سیم خاردار به آنها متصل بود و اوركت‌های دوستان. برانكار درست كردیم و برگشتیم به طرف عقب. موقعی كه می‌خواستیم ایشان را روی برانكار بگذاریم ایشان اصرار داشتند كه من را بر ندارید. من همین جا می‌خواهم شهید بشوم و مرا به عقب نبرید. این حرف را خیلی با آرامش می‌گفتند و بعضا ذكر «یا زهرا» را به زبان می‌آوردند و تا حدود 45 دقیقه، بهوش بودند تا اواخر میدان مین و دیگر از هوش رفتند.
 


نوشته شده توسط :علی رجایی
یکشنبه 16 تیر 1392-01:52 ب.ظ
نظرات() 

Why is my Achilles tendon burning?
یکشنبه 26 شهریور 1396 06:19 ب.ظ
I don't even know how I ended up here, but I thought this post was great.

I don't know who you are but certainly you're going to a
famous blogger if you aren't already ;) Cheers!
How do you stretch your Achilles?
دوشنبه 30 مرداد 1396 03:23 ب.ظ
Thanks for one's marvelous posting! I definitely enjoyed reading it, you can be a great author.I will be sure to bookmark your blog and may come back
later in life. I want to encourage you to continue your great writing,
have a nice weekend!
merlynheuer.hatenablog.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:30 ب.ظ
Hmm it looks like your blog ate my first comment (it was extremely long)
so I guess I'll just sum it up what I wrote and say,
I'm thoroughly enjoying your blog. I too am an aspiring blog
blogger but I'm still new to the whole thing.
Do you have any points for beginner blog writers? I'd genuinely appreciate it.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر