تبلیغات
پرستوهای مهاجر - جمعه ای دیگر گذشت و یوسف فاطمه نیامد....
قلمم کم رنگ می نویسد... گویااوهم رنگ دنیابه خودنگرفته! تاآخرخط تاب بیاور باهم به آخربرسیم.
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

جمعه ای دیگر گذشت و یوسف فاطمه نیامد....


از پنجره دلم که قابی شکسته دارد صدایت می‌زنم
نسیم نام تو بر لبهایم می‌وزد
خیال سبزت همیشه با من است
تو این جایی، در قاب پنجره‌هایی که رو به باغ خدا باز است
دستهایت طراوت و سبزی را تکرار می‌کند
از نگاهت ستاره و مهتاب می‌چکد
خورشید ذره‌ای از مهربانی توست
اگر ابر می‌بارد
اگر گل می‌روید
پرنده اگر می‌خواند
چشمه اگر می‌جوشد
رود اگر می‌خروشد
برای توست
زیرا تو آن رویای صادقانه‌ای که ظهورت مرهم تمام زخمهاست
تو آن قدر زلال و پاکی که از غبار پنجره‌ها دلت می‌گیرد
شاید پیش از آمدنت باران ببارد و آسمان، تمام کوچه‌ها و خانه‌ها را بشوید
ای سبز
ای بهار
ای نور
ای امید
دستهای مهربانت را که از نوازش لبریز است
و نگاه روشنت را که آئینه صداقت است
دوست می‌دارم
بگو چشمهای ما کجا مهربانی نگاه تو را می‌نوشد
و دلهای ما کی با ظهور تو آرام می‌گیرد

 

اللهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده توسط :علی رجایی
چهارشنبه 12 تیر 1392-10:03 ق.ظ
نظرات() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.