تبلیغات
پرستوهای مهاجر - شهیدی كه حضرت زهرا(س) خبر شهادتش را داد
قلمم کم رنگ می نویسد... گویااوهم رنگ دنیابه خودنگرفته! تاآخرخط تاب بیاور باهم به آخربرسیم.
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

شهیدی كه حضرت زهرا(س) خبر شهادتش را داد

 یادت هست من همیشه بهت می‌گم كه به‏شكل غریبانه‌ای شهید می‌شم، تو هی به من بخند، ولی دیشب به ظهور رسیدم. بشارتش را گرفتم.

صبح یك روز گرم تابستانی، زیر سایه چادری در هفت‎تپه، مأمن «لشكر خط‎شكن 25 كربلا» لابه‌لای تپه ماهورها، تك و تنها نشسته بودم. نورالله ملاح را دیدم كه از دور، در طراز نرم و ملایم نور، با لبخندی از جنس سرور، به طرفم می‌آمد، سرش را از ته تراشیده بود. مهربان كنارم نشست.

گفت: پسر، قشنگ شدی‌ها! عجبا چرا این روزها، بعضی از بچه‌ها موهاشون رو از ته می‌تراشند! نكنه خبرایی هست و ما بی‎خبریم، عین حاجی واقعی‎ها شدی‌ها! . . . تقصیر كه میگن همینه دیگه، نه؟

شهید ملاح دستش را روی شانه‌هایم چفت كرد و با لبخندی غریبانه گفت: سید، بذار برات از خواب دیشب بگم. تو هم از اصحاب خواب دیشب من هستی . . . .

گفتم: من! این یعنی چی؟ خواب! حالا چه خوابی دیدی؟ پسر نكنه جرعه شهادت را تو خواب نوشیدی!‌

گفت: برو بالاتر سید، اصلاً یادت هست من همیشه بهت می‌گم كه به شكل غریبانه‌ای شهید می‌شم، تو هی به من بخند، ولی دیشب به ظهور رسیدم. بشارتش را گرفتم.

خندیدم و گفتم: آره، تو از همین حالا سوت شهادتت رو بزن!‌

گفت: خواب دیدم همین اطرافم، بعد یكی به اسم صدا زد، نگاهی به دور و برم انداختم، صدا از تو چادر حسینیه گردان می‌آمد، اما صدا یك‏جورایی غریبانه خاص بود، حیرت كردم!؟ مثل اون صدا تا به حال هیچ‎كجا نشنیده بودم. آرام و بی‌تاب و بی‌قرار، گوشه چادر را كنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ریختم. ناگهان اندیشه‌ای مثل یك وحی ریخت توی دلم. مقابل تكه‌ای از نور زانو زدم. مثل وقتی كه مقابل ضریح آقا علیّ‎بن موسی ‌الرضا می‌خواستم سلام بدهم، با اشك و بغض و بی‌قراری گفتم:

«السلام علیك یا فاطمة زهرا(س)»

حال غریبی پیدا كردم، من و حضرت زهرا علیها السّلام

حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام، آقا امام حسن علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام دو طرفش نشسته بودند.

آن‎قدر مبهوت و متحیر بودم كه كلامی برای گفتن نیافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام به اصحاب عاشورایی به مولا علی علیه السّلام.

حضرت زهرا علیها السّلام فرمودند: پسرانم، حسن و حسین، سلام خدا بر شما باد، ایشان (نورالله) چند روز دیگر مهمان ما خواهد بود.

بعد، آقا امام حسین علیه السّلام دست روی سرم كشیدند و من ناگهان از خواب پریدم.

این بشارت بود. سید جون!‌ مدت‌هاست كه منتظرش بودم، واقعیت اینه كه تا منتظر نباشی، خونده نخواهی شد. باید آرزو كنی، تا آ‌رزوهات سراغت بیان. بیدار كه شدم، وقت اذان بود. وضو گرفتم، فكر كردم كه قرار است چند روز دیگه . . . . اصلاً خبر كه داری داریم می‎ریم مهران؟ می‎دونی ان‎شاءالله من شهید می‌شم، بشارتش رو گرفتم، می‌دونم كه به غریبانگی حضرت زهرا علیها السّلام به شكل غریبانه‌ای هم شهید خواهم شد . . . ان‌شاء‌الله!

بغض گلویم را گرفت، تو حیرت ماندم. آره ما بر حقیم و این‌ها نشانه آن ظهور حقیقت مطلق است. بلند شدم شهید ملاح را بغل كردم.

گفت: تو شك داری؟ گفتم: بیا یك شرطی ببندیم، اگه جا موندم، شفاعتم كن.

عصر روز پنجم از این واقعه، شانزدهم تیرماه شصت و پنج، سربندها كه روی پیشانی رفت، به یاد ملاح افتادم. دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و ته ستون می‌ایستاد. رفتم نزدیكش و گفتم: هی مرد، قول و قرار ما رو كه یادت هست؟

لبخندی زد و گفت: سید، از همین حالا تو سوتت را بزن.

طولی نكشید كه با رمز یا اباعبدالله الحسین علیه السّلام وارد عملیات شدیم و چند روز بعد در حین آزاد‌سازی مهران، نورالله ملاح، بر بلندای قلاویزان، با اصابت مستقیم راكت هواپیمای دشمن به شكل غریبانه‌ای، مظلومانه شهید شد، و چنان پودر شد كه چیزی از جنازه‌اش باقی نماند. در سحرگاه هفدهم تیرماه 65، نورالله مهمان حضرت زهرا علیها السّلام شد.


نوشته شده توسط :علی رجایی
یکشنبه 16 تیر 1392-02:50 ب.ظ
نظرات() 

verdareker.blog.fc2.com
شنبه 14 مرداد 1396 07:02 ب.ظ
I think this is among the most vital info for me.
And i am glad reading your article. But wanna remark on few general things, The site style is great, the articles is
really nice : D. Good job, cheers
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر